در روزگاران سرد و یخ زده همدان که هر کس را توان درنگ توقفی کوتاه در کوچه های تنگ و باریک و برف گرفته شهر نبود و برودت سنگ را می ترکانید، در گوشه ای از دالان مه گرفته، جوانی نفس حبس کرده و انگشت بر دوربین نهاده، دکمه را چنان می فشرد که انگار نبض شهر را در دست می گیرد تا حیات و مماتش را بر دل بنگارد، او راوی تصویری تاریخ شهر بود و خود جزءی از آن، او نه با دوربین ، که با دل و جان چنان عشق خویش را در خاطرات مصور شهر ثبت می کرد، انگار می دانست در چنین روزهایی از آن کوچه ها و محله ها و چمن ها جز دل کباب شده بر جای نخواهد ماند، او می دانست که دیگر با یک نگاه نمی توان عاشق شهر شد و چکاد الوند را بر فراز شهر، چون شیری خفته به نظاره نشست، او می دانست که حتی دیگر از آن زمستان های پر برف و کودکان گرد آمده بر دور کارتون های سوخته و دود گرفته برای دمی حس گرما، و درختان و گل کاری های شهر که جایشان را به سنگفرش خواهند داد خبری نخواهد بود، او می دانست که دیگر میدان شهر هم به تاریخ خواهد پیوست و باید تمام تپش های قلب شهر را درآن به ثبت رسانید، آن دم که ساختنش و گل سر سبد شهر و ایران بود و آن دم که محوش کردند تا ازدیاد جمعیت را بر سنگفرش یخ زده و بی انرژی اش روان کنند، او می دانست که دیروزِ شهر به تاریخ خواهد پیوست و پل ها و خودروها، گذرگاهها را چنان تنگ خواهند کرد که آدمیان د
برچسب:
نویسنده: ماهان اسدیپور